تبليغاتX
و اما زندگي ........

و اما زندگي ........

همه چيز از همه جا

خاطره خاطره است

 

ما کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم .

ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن .

و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن .

 

 

دلت را بتکان


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت تالاپی می افتد زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباهایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت...
محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند...
کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او" ست
دعوتش کن
این دل مال "او" ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...

خانه تکانی دلت مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 8:52  توسط مصطفي  | 

شب بو ها و بید مجنون

 

امروز تو حیاط محل کارم یهو چشمم افتاد به دو تا بید مجنون جلوی ورودی که کم کم رنگ سبزشونو دارن با زردی پائیز عوض میکنن ، یه کم که دقت کردم دیدم که این بیدای مجنون همه چیشون خاص و قشنگه ، آخه اکثر درختا که برگاشون میریزه افتاده و شکسته به نظر میان ، ولی بید مجنون سبک میشه و شاخه هاش بالا میان و سربلند تر به نظر میرسه ، عجیبه! نه!؟ این شعر علیرضا قزوه هم که یادم افتاده و زمزمه اش میکنم و با صدای محمد صالح اعلای عزیز مجسمش میکنم برا خودم :

امشبم يكي از اون شباس كه غرق تب و تابم

صداي گريه شب بوها نمي‌ذاره بخوابم

 نيگا كن به باغچة ما، به گلاش كه مث روزن

لاله عباسيا و شمعدونياش دارن مي‌سوزن

هر جا بيد مجنونه اون‌جا خيابونش قشتگه

امشبم يكي از اون شباس كه بارونش قشنگه

ديدي بيدا وقتي بارون مي‌خورن چه حالي دارن؟

زير بارون عاشقايي مث من چه حالي دارن؟

گريه ماهو نيگا كن، چشاشو بسته ستاره

چتر و باروني مي‌خوام چي كار؟ بگو بارون بباره

امشبم يكي از اون شباس كه غرق تب و تابم

صداي گرية شب بوها نمي‌ذاره بخوابم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:3  توسط مصطفي  | 

چي شد كه گفتند " خر ما از كرگي دم نداشت "

 


... مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده . مساعدت را ( براي كومك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست كه " تاوان بده !" 
مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد ، بن بست يافت . خود را به خانه يي درافگند . زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هياهو و آواز در بترسيد ، بار بگذاشت ( سِقط كرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نيز با صاحب خر هم آواز شد . 
مردِ گريزان بر بام خانه دويد . راهي نيافت ، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت . مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد ، چنان كه بيمار در حاي بمُرد . پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست !
مَرد ، همچنان گريزان ، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند . پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد . او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست !
مرد گريزان ، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه " دخيلم! " . مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود . چون رازش فاش ديد ، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت : و چون از حال و حكايت او آگاه شد ، مدعيان را به درون خواند . 
نخست از يهودي پرسيد .
گفت : اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است . قصاص طلب ميكنم .
قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست . بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند !
و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد ، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد !
جوانِ پدر مرده را پيش خواند .
گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد ، هلاكش كرده است . به طلب قصاص او آمده ام .
قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است ، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است . حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي ، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني !

و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود ، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد !
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد . حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج )  اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند . طلاق را آماده باش !
مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد ، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد .
قاضي آواز داد : هي ! بايست كه اكنون نوبت توست !
صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد : مرا شكايتي نيست . محكم كاري را ، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا  از گره گي دُم نبوده است
 

از کرَه گي دُم نداشتن
از " كتاب كوچه " ، اتْر احمد شاملو 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:21  توسط مصطفي  | 

راز موفقيت از زبان سقراط

 

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست.  سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم."  صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت..

 سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند.  جوان با او به راه افتاد.  به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید. 
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.  جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد.  مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد.  سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟"  گفت، "هوا."
سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:58  توسط مصطفي  | 

برتولت برشت

 

دختر كوچولوي صاحبخانه از آقاي " كي " پرسيد :

اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربان تر مي شدند؟

آقاي كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند

توي دريا براي ماهي ها جعبه هاي محكمي مي ساختند

همه جور خوراكي توي آن ميگذاشتند

مواظب بود ند كه هميشه پر آب باشد

هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند

براي آنكه هيچ وقت دل ماهي هاي كوچولو نگيرد

گاه گاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند

چون كه

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است

براي ماهي ها مدرسه مي ساختند

وبه آنها ياد ميدادند

كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند

درس اصلي ماهي ها اخلاق بود

به آنها مي قبولاندند

كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند

به ماهي كوچولوها ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

وچه جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كنند

آينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مي آيد

اگر كوسه ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند

ته دريا نمايشنامه يي روي صحنه مي آوردند كه در آن ماهي كوچولو هاي قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه ها شيرجه مي رفتند

همراه نمايش آهنگ هاي محسور كننده يي هم مي نواختند كه بي اختيار

ماهي هاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها مي كشاند

در آنجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت

كه به ماهي ها مي آموخت :

"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:13  توسط مصطفي  | 

عاقلانه يا ... !؟ ( البته داستانه ديگه! )

مغز

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود
گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,
تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ." "اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,  بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ." اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟"; دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ." موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدند ! بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه :
 "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ " دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه :
" اين قيمت استاندارد مغزه ! ولی مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه وطبيعتا ارزونتر !! . "

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:24  توسط مصطفي  | 

انيشتين سر سفره هفت سين دکتر حسابي

اين مطلب رو كه خوندم حيفم اومد شماها نخونيد
اين مطلبيه كه من به ايراني بودنم افتخار ميكنم
و با غرور ميگم يك ايرانيم
 
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. "برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد"

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است.

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

    خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

                             خاطرات مهندس ایرج حسابی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 13:39  توسط مصطفي  | 

موج گرفتگی یا اوج گرفتگی ...



نمیدونم فیلم دستهای خالی یا آژانس شیشه ای یا ... رو دیدین یا نه! اصلاً نمیدونم از جنگ چیا میدونین یا اینکه چقدر آدماشو میشناسین . فقط دعا می کنم یعنی آرزو دارم از اون آدمائی که الآن تو یه جای گرم و نرم و امن و بدون مزاحمت پشت میز کارشون نشستن و با خوندن همین سه خط پوزخند میزنن و چند تا لیچار هم بار من و امثال من و ... میکنن و از مطلب رد میشن نباشین.

این عکس بازیگر محبوب من و شماست که خدا بیامرز نیازی به معرفی نداره - در نقش یه سردار - یه سردار که وقت جنگ جنگیده تو مرصاد اسیر شده صلح شده بازم اسیر مونده اسرای دیگه آزاد شدن بازم اسیر مونده تا اینکه صدام سقوط کرده و این سردار موجی تازه آزاد شده - البته تا کسی از نزدیک حالت های یه موجی رو نبینه حق داره که عین خیالش هم نباشه ولی باور کنید سنگدل ترین آدم هام اگه یه موجی رو از نزدیک وقتی موج میگیرتش ببینن های های گریه میکنن و اشک میریزن

تازه حالا یه پدر پیدا شده که به گفته خودش تنها پسرش به اذن سردار قصه شده گوشت جلوی توپ دشمن - به سردار میگه پسرش یه استعداد خارق العاده بوده که اگه زنده می موند الآن می شد یه ستاره تو دنیا - سردار امیرحسین میدونید چی جواب میده!؟ سردار میگه " پچه ات الآنم یه ستاره ست البته اگه ستاره شناس باشی "

من با بقیه کار ندارم ولی وقتی یکی از این عزیزای تفت داده شده ی فدائی رو که هم در حسرت شهادت میسوزن و هم از دست طعنه و متلک های کوچه و خیابون میکشن و هم موج لعنتی تو هر موقعیتی که فکرشو بکنین میاد سراغشونو باعث تمسخرشون میشه البته از طرف اونائی که همین سه خط بالای این متن گفتم که امیدوارم اگه کارشون تا اینجای مطلب کشیده شده باشه یه کم بیشتر فکر کنن - می بینم که دارن داد و هوار میکشن و سنگر می گیرن ( اگه میخواید این صحنه رو درک کنید یه سری به آسایشگاه توی دارآباد تهران بزنید ) وقتی با بیسیم خیالی شون میگن حاجی نیرو هم که نفرستی ما نمیذاریم یه وجب از خاک اینجا رو بگیرن - دیگه به سردار امیر حسین نمگم موج گرفته - مبگم اوج گرفته چون واقعاً من و تو نمیتونیم درکش کنیم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8:19  توسط مصطفي  | 

... من و تو چه كرده ايم!!؟؟

اين عكس رو خبرگزاري رويترز از يه جانباز شيميائي تو يكي از روستاهاي كرمانشاه منتشر كرده!

جانباز شيميائي

کبریای توبه را بشکن، پشیمانی بس است
از جواهر خانه خالی، نگهبانی بس است
ترس، جای عشق جولان داد و شک، جای یقین
آبرو داری کن ای زاهد! مسلمانی بس است
خلق، دلسنگند و من آیینه با خود می برم
بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می بارد، فراوانی بس است !
نسل پشت نسل، تنها امتحان پس می دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود، قربانی بس است
بر سر خوان تو، تنها کفر نعمت می کنیم
سفره ات را جمع کن ای عشق! مهمانی بس است

 شعر از : (فاضل نظری )

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:51  توسط مصطفي  | 

آخرين جرعه ي اين جام تهي ....

 

آب

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

شعر از : زنده ياد فريدون مشيري

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:2  توسط مصطفي  |